راز
زندگی پر از رازهایی است که ما را خرسند یا خود ستا یاحیران میکند مانند:راز سکوت،راز اعتماد ،رازجدایی و... وسر آخر راز من،راز من از اون دسته رازهایی است که مربوط به اعتقادات قلبیم می شه اعتقادات درون مایه اما همیشه ملتسم به واژه عشق ...
سعی می کنم همیشه راز دار خوبی باشم شاید به طور کامل موفق نبودم اما خوشهالم که همیشه سعی خودم رو کردم و این برای من یعنی خوب و خوب هم از اون دسته حالاتی است که منو خود ستا می کنه...البته خوب همیشه مطلق نیست ،چون خیلی وقتها درست مثل اولین شب آرامش رازم رو باز گو کردم وتو گوشت یواش گفتم یادگار روزهای خوبم دوست دارم ...اما اون خاطره مثل همه خاطره ها یه راز شد یه راز گران بها اما ...
چه شبی بود شب انکار حقایق ،هاله ای از راز شقایق
شب تندیس خیالت ٰ، شب سخت بی تو بودن
در پس آفتاب نشستن
تا سحر زار و پریشان سیر گردن
با نگاهت ، بی تو باران
نیلوفرانه..................................
خطوط موازي را هميشه دوست دارم ، تنها به نگاهي از دور قناعت مي كنند و به راه خود ادامه مي دهند و باز نمي مانند . پا به پاي هم در مسيرند . و به راه خود ادامه مي دهند .
خطوط موازی همیشه برای من معنی عشق را می دهند.
هرجا كه بريدم به نيلوفرانه های موازی فكر مي كنم . در مسير به گفت و گويي ساده و حسي كودكانه دل مي بندم .
براي تحمل سنگينی اين روزهاي شلوغ فقط نيلوفرانه ها را به یاد می آرم و تبسمی از رو ی غیرت می گذارم.
سعیدچه مرگم شده؟ اصلا" با خودم حال نمی کتم . هر چی این روزای بی هدف بیشتر پیش می رن، بیشتر از خودم بدم میاد . کم کم دارم به جایی می رسم که دیگه احساس می کنم خودم رو نمی شناسم. بعضی وقتا با خودم فکر می کنم این دیگه کیه؟ از این دنیا چی می خواد؟ دیگه حرفای خودم رو نمی فهمم . به چیزایی فکر می کنم بهشون تعلق ندارم . احساس می کنم دارم به مردن عادت می کنم . شاید اینا همش بهونه است! شاید سالها بعد که این مطلب و می خونم به اوضاع امروزم بخندم . خوب خدایش خنده ام داره !! به هر حال من به این اتاق خودم فرار می کنم تا بقیه رو نبینم. انگار فرار بهترین راهه. شاید به پوچی رسیدم . شاید هم به ته خط! نمی دونم . خسته شدم از بس برای خودم زندگی نکردم . خسته شدم از بس که زندگی کردن و به من تحمیل می کنند . من زیاد چیزی نمی خورم. چون خوردن و خوردنیها رو دوست ندارم. من دیگه به آدما زیاد نگاه نمی کنم. چون دیدنشون رو دوست ندارم. من پای کامپیوتر لعنتی هستم . اما دوسش ندارم. فقط برای پر کردن لحظه های پوچمه! من فکر می کنم. با وجودی که دیگه فکر کردن رو هم دوست ندارم. دیگه هیچ چیز منو ارضا نمی کنه. نکنه من احتمالا افسرده شدم؟ ولی افسردگی رو هم دوست ندارم. من خودم رو دوست ندارم. من از خودم عصبانیم. من، من......... هر چی می کشم از دست این منه لعنتیه! فردا می ریم کوه. شاید یه جورایی از کوه و برف انرژی بگیرم . اما می دونم که فقط چند ساعت بیشتر طول نمی کشه . بازم بر می گردم به همین افسردگی . نمی دونم اما مثل اینکه دیگه وقت زن گرفتن ؟ شاید با زن گرفتن اونقدر سرم شلوغ بشه که دیگه فرصت نکنم به چیزی که به خودم مربوط می شه فکر کنم .
توجه!!!(این دیدگاه کاملاواقعی است و مرگ باورهای مرا شکل داده در مورد این دیدگاه اظهار نظر کنید...)
من دارم محکوم میشم .
زندگی یه روز با تمام باید و نبایدش برام قشنگ بود.تصورات نوستالوژیک و رویایی اما با پیش فرض منطقی بودنش .اما امروز وقتی دارم درست به اطرافم نگاه میکنم میبینم من فقط دارم یه سری اطلاعات رو یدک میکشم که در عین عتیق بودنش پلاس و بی ارزش هستند .مثل هنر،Tاعتقاد،منطق...
تو دوره ای که منطق بشریت فقط ظاهر رویداد زندگی شده،تو دوره ای که هنر برای بشر ابزار به دست آوردپول شده دیکه مدنیت برای لای جرز دیوار میخوره ،وقتی میبینی کلی توانایی داری اما محکوم به نداشتن چیزایی هستی که حقته کمی زورت میاد ،اون وقته به خودت میگی ای دل غافل همه دورم زدند اما من بازم محکومم،جالب تر از همه اینه من دارم از طرف کسانی محکوم میشم که هیچ حقی تو این دنیا ندارند.کسایی که به زندکی مثل یه برده نگاه می کنن اما خودشون برده ی زندگی هستند.
من محکوم به این تفکراتم این حکم از طرف خودم .
این حکم در دادگاه روشنفکری قابل اجراست
دارم کم کم از خودمم بیزار میشم.آره من آدمی هستم که برای هر واکنش همگرایی علت میخوام .
اما جالب تر از این حرفها اینه من از طرف علت هم محکوم به معلولم ، دیگه از من انتظار دیدگاه احساسی نداشته باشید.
من دیکه حیرانم ، دیگه جای خوب یا بد رو تشخیص نمیدم ارزشهام بی ارزش و بی ارزشی ها برام ارزشمند شدند ،این یعنی حکم زمان ،البته اینجا حکم مکان مطرح نیست چون کل مردم دنیا منطق رو فرت /پس منم همگرا میشم...
گر تو باشی می توانی بود و زیست / ورنه ما باشیم یا نه فرق نیست
امروز 15 خرداد سال 88است
دوباره در تاريكي اتاق به تنها عكسي كه از تو دارم خيره شده ام .هميشه فكر ميكنم مگر كسي مي تواند به زيبايي تو لبخند بزند هميشه شيفته آنم كه وقتي متوجه من نيستي به چهره ات خيره شوم چقدر آرامم مي كند ,زجر ديدنت را مي كاهد.البته فقط مي كاهد چون هنوز به تو نگفته ام (نازنينم ... دوستت دارم) هميشه نيازمندت بودم و هميشه منتظر ظهور معجزه ي زندكيم در وجود تو...
امروز 15خرداد سال88است
چندين صفحه از حرفهايم با تو مي گذرداما در وجود ناباور من ديگر تو نيستي اما باور اگر باور است بس ناباوري از چيست و اگر نيست تو و آن خاطر ملول از كجاست سرزنشم مكن من ديگر حتي يك دفتر عتيق و ماندگار تقديم ندارم چه كنم زمان زود گذرو بي رحم است و من تنها در دنيا .سرزنشم مكن ,خسته ام
وقتی تو شرایط تصمیم گیری قرار دارم کدوم یک از این دو عامل یعنی IQ (هوش منطقی یا Intelligent Quotient ) و EQ (هوش عاطفی یا Emotional Quotient ) بیشتر به درد می خوره ؟ گرایشاتم بیشتر به کدوم سمت متمایله ؟ EQ یا IQ ؟ چند روزی که به گذشته ها برگشتم و تصمیمات مهم زندگیمو از کانال این دو عامل سبک سنگین می کنم . چیزی که می بینم عدم تناسب استفاده از این دو عامل تو برخی از تصمیم گیری ها کاملا" مشخص . می شد فلان جا درست تر تصمیم بگیرم اگر بلد بدوم هنر مدیریت استقاده از IQ و EQ رو . خوب گذشته ها گذشته . مهم اینه که از تجربیات گذشته ها استفاده کنی . اخیرا" شدیدا" سعی می کنم موقع تصمیم گیری ها نسبت این دو عامل رو رعایت کنم . فکر می کنم این طوری بتونم روی تصمیمات خودم مدیریت داشته باشم
بهترین خلاقیت اینه که هیچ وقت هیچ باوری رو یدک نداشته باشی . باورهاتو داینامیک بسازی . همون لحظه . این یعنی بتونی از همه سلول های مغزت استفاده کنی و درست تصمیم بگیری . اما باور فرق زیادی با تجربه داره .یادت باشه تجربه داشتن خیلی به پراسس هات کمک می کنی ولی تجربه از یک کار ناتمام بوجود میاد . یه جورایی استاتیک . تکراریست . اما باور باید online ساخته بشه . حتی اگه باورت ناتمام باشه بازم قشنگه . چون خلاقانه درست شده .
یادت باشه بزرگترین اثار هنری بشر همون هایی هستن که ناتمام رها شدن ..!!!
خیلی وقتا خیلی چیزا تو باورتند ما آدماست،باورایی که باعث میشه مغرور بشی
یک نفر که خلاف باورات عمل کنه اونوقت ته دلت احساس خوشحالی میکنی ٬میگی من کجا و اون کجا
غرور ته دلت به جوش میاد که من چقدر بهتر از دیگران به زندگی نگاه میکنم!!!!
و ازاین دید دیگران یک لبخند تمسخرآمیز به لبت نقش میبندد.
اما زیاد طول نمیکشه که یه روز این لبخند رو به باورهای خودت بزنی
چرا که اینها برات باور نبودند اینا حرفهای قشنگی بودند که دوست داشتی اینجور باشی ولی هنوز برات باور نشدند که وقتی موقعیتش پیش میاد باورات نذارند بزرگترین باوردنیا (خدا)با هوس عوض بشه
اینا هنوز برات باور نشدند که ادعای عاشقی کنی و اونجوری زندگی رو به ناباوری بکشونی
سخته بعد 20سال زندگی تازه بفهمی این چندسال اونی نبودی که فکرمیکردی
سخته بعد بیست سال بفهمی خیلی پستی
سخته بعد بیست سال تازه خودتو پیدا کنی بفهمی کجای کجاوه ی کج این دنیا ایستادی
آره سخته اما چرا واسه تعریف باورهای استاتیک مان همه اش داریم آسمون ریسه می بافیم .
چرا؟!!!حیف آخه ما آدم هستیم و جانشین خدا...
واما تو...............
میدونم داری به من فکر میکنی ! و تو اون باورای استاتیکت به من میخندی ٬ بایدم بخندی ! من بریدم خیلی وقته بریدم اما تو نمی بینی !!! آره حقمه میدونم
اگر دارم دوپله یکی میرم برای اونه که راه رو گم کردم و به بیراهه میزنم اما باور کن این فقط یه اشتباه بود و بس ....همین!!!!!!!!
جمله ی از ماست که بر ماست رو یادت میاد ٬ شاید این همون باور دینامیک ماها باشه که...
ما عاشق هم بودیم حسی که یه عادت نیست
از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست
این که منو از قلبت بی واهمه میگیری
اینکه منو میبازی دنبال کسی میری
وقتی همه دنیات تنهایی و غربت بود
وقتی همه جا با تو احساس یه وحشت بود
کی با همه قلبش بغض شبتو واکرد؟
کی حال تو رو فهمید کی با تو مدارا کرد؟
باشه برو حرفی نیست من از همه دلگیرم
حالا که دلت رفته دستاتو نمیگیرم
ما هردو برای هم هر ثانیه کم بودیم
کی جز تو نمیدونه ما عاشق هم بودیم
خیلی تو فکرشم که باورهای این روزهامو باید یک جوری ثبت کنم ، این همه دغدغه جدید ، باعث شده که با خودم هی بگم نکنه من این روزها را فراموش کنم ، حیف نیست؟ دیگر بلد نیستم یکسره و شسته رفته حرفهای دلم رو پیاده کنم ، از همه بامزه تر اینکه دیگر بلد نیستم مطلب بنویسم ، این وبلاگ مجبورم کرده تا درباره همه چیز فکر کنم تا پیچیدگی ها زیباتر به نظر برسن ، یاد گرفته ام که از پیچیدگی ها لذت ببرم و بامزه اینکه دیگر تو زندگیم چیز شفافی نیست که بخواهم بنویسم ، همه چیز آنقدر نسبی شده که خنده دار به نظرم می یاد که بخوام در موردشون بنویسم . شاید دچار یه جور باور زدگی شدم . به وضوح گوشه گیرتر از تمام این سالها و شاید برای اولین بار تو زندگیم از تنهایی لذت می برم . آرامشی خاص دارم ، در شرایطی حس می کنم که از همیشه پرکارتر و پر مسئولیت ترم، احساس می کنم که شاید آب در کوزه و من به اشتباه به دنبال سرابی از آرامش له له می زدم . امسال ، اون رو در گوشه ای از درونم پیدا کردم که شاید از روز اول هم بوده باشد ، اما کلیدش را نداشتم . دغدغه ها کمتر نشده اند ، استرس ، علامت سوالهای هزار گونه و حتی گاه بی گاه نخوابیدن ها و کابوس دیدن ها. در حالیکه بزرگترین لذتم رفتن به کوه غرق شدن در کتابی و با هفته ای دو سه روز ورزش انرژی را صرف کردن و گاهی با دوستان قدیمی سری گرم کردن یا فیلمی دیدن . خلاصه این روزها روزهایی هستند عجیب ، غریب، سخت، پیچیده، ناکام و اما به کام...
اگه روي برنامه ريزي تمركز كني نمي توني كامل بهش عمل كني و اعصابت بهم مي ريزه و اگه سرت به عمل مشغول باشه از برنامه ريزي غافل مي شي . فرقي هم نمي كنه برنامه ريزي براي كارت باشه ، براي دنيات باشه ، براي آخرتت باشه يا هر چيز ديگه اي... خيلي وقتها وقتي مشغله ها زياده نه مي توني درست عبادت كني نه مي توني درست به خانه و زندگي برسي نه ميتوني به اوضاع مملكتت فكر كني و نه حتي به همون كاري كه داري انجام مي دي درست مي توني فكر كني و تصميم هاي معقول بگيري. خيلي بايد قوي باشي تا اين تناقض رو حل كني .
يه بدي خيلي خيلي زيادي هم كه داره اين وضعيت باعث مي شه از تو هم غافل بشم . خيلي دلم مي خواد برات با دست خط خودم بنويسم . بنويسم از همه خودم . خيلي دلم مي خواد برات حرف بزنم . بلند بلند فكر كنم . عزيزم يه عالمه


