تبليغاتX
دلنوشته

دلنوشته

باخودم قرار گذاشتم که ماهنامه افکارمو بنویسم شاید یه روز بدردم خورد.این مهمه که اینجه من خود خودمم

 اینکه چرا من فکر می کردم ...

 اینکه چرا من فکر می کردم هر حسی کلمه می شه و هر  حس و حادثه ای تو زندگی آدم  بی برو و برگرد تصویر کلامی  خودش را داره بمونه  واسه بعد! اما الان فرضیه جدیدم مبنی بر اینه که :

«جنس برخی حرفها طوری است که کلمه نمی شود لابد!!!»

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 10:51 توسط سعید ایزدی|

یک سری از جمله ها.....

 

یك سري از جمله ها خط دار مي شوند ..يك سري جمله ها هستند كه رنگي مي شوند ..حتي بعضي از جمله ها خدا مي شوند

«مگر انسان از يك بهار، يك تابستان، يك پاييز، و يك زمستان، چيزی بيشتر از چهار فصل ِ دلنشين ِ پر خاطره ی خوش خاطره آرزو دارد؟..............

سنگين ترين دردها، چون از صافی زمان بگذرند به چيزی توصيف ناپذير اما مطبوع تبديل می شوند، و جملگی ِ تلخی ها به چيزی كه طعمی بسيار خاص اما به هر حال شيرين دارند...!»

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 12:38 توسط سعید ایزدی|

جدایی ....

القصه  اينها را بايد زندگي كرده باشد  و عين ما نفهمد كي و چطور بزرگ شد !

 وامروز خواسته یا ناخواسته ما  بخشي از زندگيمان را مشتركيم، در خاطره ،در مسير مشتركيم..بماند كه بعد ها شاید راهمان خيلي جدا شود ....اميد كه فرداي بهتريش در انتظار باشد..و آن ديگري هم پي ادامه مسير روانه خاك غريب ...

 دلتان نگيرد كه  « عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد »!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 18:18 توسط سعید ایزدی|

استفاده ابزاری........
براي رسيدن به عشق  ، از اون چيزيكه نيستي  مايه نزار . از اون چيزي كه نيستي استفاده ابزاري نكن . حتي اگه تو رو به عشق هم برسونه  بازهم خواهي ديد يه جاي كار مي لنگه . براي رسيدن به عشق بايد از همه اون چيزي كه هستي استفاده كني . از همه توانايي هات . خواستن شرط كافي نيست . همون طور كه رسيدن همه هدف نيست .
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 16:53 توسط سعید ایزدی|

خود کرده را تدبیر نیست ..........

چيزي را گم كرده ام ودقيقا نمي دانم چيست؟ چطوري آن را بدست آورده ام؟و كي آن را گم كرده ام؟ ..اين شك وجود دارد كه هرگز آن چيز را نداشته ام..با اين حال مطمئنم آن را از دست داده ام!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 18:40 توسط سعید ایزدی|

به يك ساعت جادویی امروز عصر فکر می کنم..او هم خواب بود  ،چراغها را خاموش کردم موبایل را هم،تلفن را قطع كردم و آرام لميدم روي تخت. 

 از دنيا چيزي نمي خواستم ....چشمهايم را بستم.

دیو  خانه  از راه مي رسد مي پرسد :

-چكار مي كردي؟ 

- مرده بودم..خيلي خفيف!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 18:54 توسط سعید ایزدی|

داريوش مي خواند :
 
گوهر خود را هــــويدا کن، کمــال اينست و بس
خويش را در خويش پيدا کن، کمال اينست و بس
و من زير لب تکرار می کنم: خويش را در خويش پيدا کن، خويش را در خويش پيدا کن، خويش را در خويش پيدا کن!
اما کدام خويش؟
من هزار و يک خود از خودم می شناسم من یک خودی می شناسم شبیه آرزوهای پدرو مادر ،همان خودی که باید درس می خواند باید به هفت زبان زنده دنیا صحبت می کرد باید از مشاجرات قلمي افلاطون با سوفسطائيان تا فلسفه سكولاستيك قرون وسطايي را مي شناخت و مي دانست خودي كه قرار بود از كلون سازي ژن تا عمل انفصال شبكيه را بلد باشد ..يك خودي كه بايد پسر خوب خانواده و مايه افتخار فاميل مي بود ومطابق با پارامترهاي ذهن آنها قد مي كشيد...يك خودي كه اسكار خراش پنجه هاي آن آدم دروني اش در تمام آن سالهاي سخت و پر تنش حالا پس از سالها بر ديواره هاي داخلي روحش رخ نمايي مي كند ..يك خود ديگري مي شناسم كه در جمع دوست و رفيق شاد و خندان است براي معاشرت بي نهايت قابل گزينش است به شرط آنكه افراد از فيلتر بهانه تراش عيب جويش گذشته باشند به معناي واقعي كلمه با آنها رفاقت مي كند ..نشست و برخاست مي كند، راهكار و چاره نشان مي دهد.. از هيچ كمكي فرو گذار نيست .. حس هاي ناب و يك دست و شيرين اش را هم صادقانه شِر مي كند ،در شيطنتها هم به معناي واقعي كلمه همراهي مي كند ....رفيق باز است اساسا"! مردم دار هم هست . دست ودلباز و لوطي صفت هم!
خودهايي كه گاه به يك جمله در يك كتاب يا به يك نوا آنقدر مست مي كند آنقدر از خود بيخود مي شود كه غم در پيچاپيچ گلويش بغض مي شود..
 
وجهان بی معنا چنان میب نمایاند که تو و من وهمه هیچیم ...
بی هیچ محض رضایی
بی هیچ صدایی
واین همان خود خود است
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 19:31 توسط سعید ایزدی|

گفته باشم
 
بگويم كه نا گفته نماند و آن اين كه خيلي از تغييرات را مي توانيم تدريجي به زندگي مان اعمال كنيم كه تدريجي بودن هر حادثه و واقعه و تغييري به مراتب بهتر و قابل تحمل تر از آني بودن و دفعي بودن آن است!
بگويم كه نا گفته نماند و آن اين كه تدريجي بودن آدم را دلگرم مي كند ،قابليت توقف دارد ،قابليت تطبيق فراهم مي كند ،پذيرش را بالا مي برد،مي توانيم با آن بازي كنيم بالاو پايينش كنيم متغيرهايش را در اختيار بگيريم. تدريجي بودن فرصت امتحان كردن مي دهد، تدريجي بودن استمرار دارد ونهادينگي ..
بگويم كه نا گفته نماند و آن اين كه تدريجي بودن آنقدر خوب است كه پنهان مي كند،غافل مي كند، زنگ هشدار ندارد، صراحت و روشني ندارد، حتي گاهي بي اهميت مي شود، كمرنگ مي شود، فنا مي شود چون تكيه اش به زمان است ،چون زمان در آن محوريت دارد.
اما abruptبودن..آني بودن ! تا دلتان بخواهد خوب نيست ، فرصت امتحان كردن ،چشيدن ، متوقف كردن و كنترل كردن نمي دهد.
بگويم كه نا گفته نماند و آن اين كه هيچ چيز دفعي خوب نيست مثل مرگ ...يا حتي اختلالات دفعي!!!!!!!!!!!!!!!!!
واين در حالي است كه همه چيزهاي خوب تدريجي اند ..توسعه تدريجي است ..اصلاحات تدريجي است ..تكامل تدريجي است ..نزول قران تدريجي است.. تربيت تدريجي است.. موفقيت تدريجي است..بهبودي تدريجي است..يادگيري تدريجي است ..حتي بيداري كنداليني در يوگا تدريجي است!
البته همه ما مي دانيم كه فرسايش زمين هم تدريجي است، الودگي هواهم تدريجي است ، فساد هم تدريجي است، روند اكثر بيماري ها هم تدريجي است ،ناتواني هم تدريجي است،پيري هم تدريجي است ، اضمحلال هم تدريجي است ، انحلال هم تدريجي است ، برخي بحرانها ومرگها هم تدريجي است .
از دست رفتن خلق وخوهايمان هم تدريجي است ..از دست رفتن برخي خوشي هايمان هم تدريجي است..!
و ......جاي بسي شكر است كه فراموشي هم هست و آن هم گاهي تدريجي است!
زياده عرضي نيست ..بگويم كه ناگفته نماند و آن اين كه:
اين همه از آن جهت بود كه تصميم گرفته ام هفت سين مان را تدريجا" جمع كنم ..قرار است روزي يك سين كم كنم!
نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 11:5 توسط سعید ایزدی|

نمی دانم ؟!

  یک لحظه هایی اندازه یک نخود فرنگی ! هست در زندگانی ..... مثل  لحظه آخر آخر  آخر !پریدن از روی سکو توی قطار که قهرمان داستان اگر نپرد دیگر هیچ وقت جریان قصه آن نمی شود که العان شده ...یا لحظه های دیگری از همین آخر آخر آخر ها که از دل زندگی می زند بیرون اما پس لحظه هایش تا دورترین لحظه های زندگی فرستاده می شود...!....

 ...بعد هیچ دیگر !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 12:17 توسط سعید ایزدی|

عزيز من ! افتاده اي در ميدان يك جدال نابرابر بين هيجان و عقل ...

زورآزمايي بين دو خود نا مساوي.عمري با باورهاي كاذب ،زندگي را جلو برده اي كه از قضا خوب هم پيش رفته،حالا يك جايي از زندگيت مكث كرده اي،به پشت سرت نگاه كرده اي ،سوال پرسيده اي ،نقش هاي متفاوتي كه در پهنه هاي خصوصي و غير خصوصي  زندگيت بازي كرده اي به جان هم افتاده اند و نقاب از روي هم مي درند ، در همين گير ودار انبوهي از استرسهاي شغلي و خانوادگي هم هجوم آورده سمت تو ،افتاده اي در يك خِفت زماني براي تو مهم است .

كالبدي كه از روحش جدا شده راه مي روي !چين ابروهات ، توكل بي اعتقادت..همه اينها با من حرف مي زند ..شده اي عين يك آدم تسخير شده كه گرفتار جادوي ارواح خبيث و شيطان شرور و اجنه نامهربان شده  است!

وا داده اي عزيز من! اما هيچ عيبي ندارد ،هيچ حرجي بر تو وارد نيست ،تاسف من از آن جهت است كه تو خودت فکر می کنی بهترینی و اين حرفها برايت تكراري است اما هنوز باور نداري آدميزاد  گاهي دچار آشفتگي هاي ذهني مي شود، سامانه روح و روانش بعضا" بي سامان مي شود..بايد برود سراغ درمان ..دارو درماني..هر چيزي كه  حال نكبتي اش را خوب كند و تو در نقش تمام عيار یک مهربان زاده ی بی تمنا از استيگماي درونیت مي ترسي،مقاومت مي كني ..شاید خودت را باور نداري!كه من امروز در يك اقدام نمادين خود  را بر توبسته ام می خواهم تو را  ثابت كنم:

 -زندگي زيباست اي زيبا پسند-!!

وقتي  سر اين رشته  به شبكه شعور آدميزاد متصل است  نتيجه اين همه وا داده گي  و مقاومت در برابر درمان مي شود همين رفتارهاي عجيب  و غريب  ..به خودت نگاه كن !

يعني از دست من هم كاري بر نمي آيد؟!بميرم خوب مي شوي؟!! هان!!نمی دانم به چه دل خوشی دارم زبان می ریزم که من خودم هم بریده ام!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 11:32 توسط سعید ایزدی|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin